مهر
دیوانه گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، وسکوت آنها را فرا گرفت. و او به صدای بلند گفت : هنگامی که مهر شما را فرا می خواند ، از پی اش بروید،اگر چه راهش دشوار و نا هموار است.وچون بال هایش شما را در بر می گیرند ، وا بدهید، اگر چه شمشیری در میان پر هایش نهفته باشد وشما را زخم برساند.
وچون با شما سخن می گوید او را باور کنید، اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند.
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد ، شما را مصلوب می کند. همچنان که می پروراند، هرس می کند.
همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازکترین شاخه هاتان را که در آفتاب مي لرزند نوازش مي كند،به ريشه ها تان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آنها را تکان می دهد.شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد .
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را می بیزد تا از خس جدا سا زد .
شما را می ساید تا سفید کند .
